بازنویسی حکایت صفحه۳۴

خرید بک لینک

با ناراحتی به سمت خانه میرفت.والبته دست خالی شرمساربودازاینکه امروز درآمدی نداشته

است مضطرب بودازاینکه نمی تواند برای پسرش جامدادی بخرد.مردی به نزدش

امد وازاوخواست تاکت خویش را برایش نگهدارد باخوشحالی قبول کردوخداراشکرکرد.وقتی

مردک ازتو دور شد به سمت خانه پرواز کرد وبه خانه رسید.نفس نفس زنان از پسرش

خواست تا کت رابه بازاربرده وبفروشد.پسرک بانگاه اول عاشق کت شدن برای لحظه ای

به این فکر کرد که میشد اوهم یک همچین کتی می داشت؟.پسرک مثل فنرازجا کنده شدن

آن را به بازار برد تابفروشد دربازارراه می رفت تا به غرفه مورد نظرش برسد اما خب

باکمال تاسف کت را از اودزدیدند.درراه به خودامید میداد وبه این فکر می کرد که به

پارچه بگوید.چیزی که میتوانست اوراخوشحال کنداین که به اوبگوید چقدرسودکرده برای

همین به خانه رفت پدربه او گفت:چقدرسودکردی؟پسرک گفت:همان قدر که مردک از نگه

دارنده کتش یادکرد.


برچسبها: بازنویسی حکایت صفحه ۳۴ ازاد...

ما را در سایت ازاد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: يکشنبه 15 فروردين 1400 ساعت: 6:06

صفحه بندی