پاییز
یکی پس ازدیگری فرومی افتاد.اصلاانگارمسابقه داشتند،من هم که کلافه ترازآن ها.بادوپارک راطی کردم.خیلی خسته وآشفته بودم.ایستادم،نسیمی پاییزی باسوزی اندوهگین خودادریقه پلیورم جاداد.دست بدم گردم راپوشاندم.
صدای سکوت سرد پاییز وسثوط برگ هاگوشم را قلقلک میداد.قدمی زدم که ای کاش تکان نمیخوردم.چشمانم رابستم.چقدرشکننده!باحرص بازدمم رابه بیرون فرستادم،بخارسیگارمصنوعی ام،افتادن برگ های زرد،این صندلی های خالی،آسمان تیره ،آن خورشیدپشت ابررادیدم.چه منظره ای!16سال پیش بود که به این پاییزدعوت شدم.
همچنان بادمی وزیدوبرگ های زردرقصکنان درهوامعلق بودند،برگ های روی زمین هم انگارمادرشان آنهارا روی پای خودنهاده وتکان تکان می داد.
جه غمی داشت،هروقت مهمان پاییزبودم،غصه خودم که هیچ عصه تمام عالم میشدغصه من.
چراهیچ درختی تکان نمیخورد؟پس کجاست آن جیک جیک گنجش یاآن رفتگر خمیده؟چراگلی برای چیدن نیست؟چراآن شوق کلاس اول نیست؟آن روزهای بارانی!
اصلاآسمان برسرجنگ باخودش مانده بود.
الآن دلم عین آسمان است نه می بارد!نه آفتابی میشود!
صدای گوش خراشی مرابه وجد آورد!رگ های هوا عین تابلوهای شبرنگ کنارخیابان برق میزند.یک بار،دوبار،نه انگارحال باریدن نیست.
ما را در سایت ازاد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 78